تبليغاتX
پری دریا
اگر دلی نباشد که تورا دوست بدارد و دلی که تو او را دوست بداری پس غبار پراکنده ای خواهی بود....
تنهایی
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:16  توسط الهه | 
تابه کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر آه، اکنون دیریست که فرو ریخته در من، گویی، تیره آورای از ابر گران آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون تو را می نگرم مثل این است که از پنجره ای تک درختم را، سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم. فروغ فرخزاد/تولدی دیگر/1342
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 12:51  توسط الهه | 
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان، به بیکران، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپییچ در حریر بوسه ات مر بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود. فروغ فرخزاد/تولدی دیگر/1342
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 12:47  توسط الهه | 
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم ، گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم ، گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند ، گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:9  توسط الهه | 
یه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط الهه | 
یه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط الهه | 
من راه را درست مي روم! راه همين است! من همانم!!! تنها تو نيستي! باران هست... ماه هست... سكوت هم هست... تنها تو نيستي! اما... عادت كرده ام به نبودنت! به نداشتنت! به نخواستنت! باز اينگونه زل نزن به خيالم! آري! اينبار نه دست دست مي كنم، نه فرياد مي كنم، نه از ماندن مي گويم! تنها خود را عادت مي دهم به رفتن اين راه بي تو! و تو خود را عادت مي دهي به نبودن دستانم! پاهايم مي رود و دلم... دلم از نو ياد مي گيرد بسته شود به نگاهي باراني! و نگاهم مژده مي دهد آمدني از نو! و دستانم گرم شدني از نو، تر! بي تو!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:14  توسط الهه | 
درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه ميپيچد صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کــردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط الهه | 
رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم! بی تو من اسير دست آرزوهای محالم! ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم! غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم! هم ترانه! ياد من باش! بی بهانه ياد من باش وقت بيداريِ مهتاب، عاشقانه ياد من باش! اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد! ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد! اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش! تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش! هم ترانه! ياد من باش! بی بهانه ياد من باش! وقت بيداريِ مهتاب، عاشقانه ياد من باش
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط الهه | 
معشوقه ... قصه خسته شدن را نشنید بی تفاوت ... روی عشق هاشور کشید دیروز ... فصل پنجم بود که رفت امروز ... لبریز از تهی بودن من بود فردا ... چه بی احساس قدم خواهی زد
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:28  توسط الهه |